گذشته ها
آزادی
یه زمانی توزندگی نسبت به چیزهایی که یه موقعی احساسات و هیجاناتی را در ما به وجود می آوردند بی تفاوت میشویم . احساسی که نمیشود تعریفی برایش آورد مثل اینکه خنثی شده باشیم . با گذشت زمان دیگر برای رسیدن به آرزوهای کوچک و معصوممان هم تلاشی نمیکنیم آنقدر در باید ها و نبایدهایی که زندگی پیش پایمان گذاشته غرق میشویم که این شخص خنثی امروزی برایمان آشناتر از واقعیت وجودمان است . البته گاهی دلتنگ گذشته میشویم همان آرزوهای کوچک ودست نیافتنی ولی واقعیتی که روبه رویمان قرار دارد بسیار قوی تر از آن چیزی هستند که تصور می کنیم مجبور به ادامه دادن راه می شویم و هر روز بیش از روزهای قبل احساس خنثی بودن نسبت به مسائل در ما قوی تر و قوی تر میشود . بعد از این همیشه احساس تنهایی میکنیم درست مثل این که همیشه منتظر یک معجزه باشیم که شرایط را تغییر دهد و آن روی روشن زندگی را جلوه گر سازد حتی در جمعی که عزیز ترین افراد را در کنار خود داریم افرادی که دوستمان دارند و برایشان مهم هستیم باز هم این احساس تنهایی رهایمان نمیکند و ما همچنان به زندگی لبخند میزنیم در حالی که همه وجودمان سرشار از نفرتی است که ناشی از ناملایمتهاست. صدای خنده رو هیچ کس نمیشنوه از این خونه تو رفتی و نگاه من یه دریا درد و غم داره یکی انگار توی سینه ام گل یاس داره می کاره بی تو قلب جهنم هم مثل خونه واسم سرده با اون حالی که تو رفتی محال بازی برگرده دارم یخ میزنم بی تو تا فرصت هست آخه برگرد تو این سرمای تنهایی نمیشه حفظ ظاهر کرد جای خالی تو داره همه دنیام و می گیره بی تو آسون ترین کارا واسم سخت و نفس گیره بی تو هم صحبت شبهام همین چهار دونه دیواره بی تو این سقف هم سقف نیست ازش دلشوره می باره تمام سال من بی تو پر از سوز زمستونه صدای خنده رو هیچ کس نمیشنوه از این خونه تو رفتی و نگاه من یه دریا درد و غم داره یکی انگار توی سینه ام گل یاس داره می کاره . بزرگترین درد من جسمانی نیست چیزی شگفت را در درون دارم . چیزی که همواره از آن آگاه بوده و نتوانستم بیرون کشم . یک " خود" خاموش بزرگ تر که نشسته است و فردی کوچکتر را در درونم مینگرد که هر کاری انجام می دهد. جبران خلیل جبران شايد تعداد زيادي از ما وقتي براي گذراندن تعطيلات آخر هفته مان در يك مكان تفريحي برنامه ريزي ميكنيم هيچ گونه اطلاعي از اتفاقاتي كه شايد قرار باشد در اين مقطع كوتاه زماني به عنوان اتفاقات بد يا خوب زندگيمان باشد نداريم معمولا" يك روز آفتابي يا شايد نيمه ابري را با سبدهاي پر از لوازم مورد نياز براي يك روز و يا روزهاي به ياد ماندني از خانه ها مان خارج ميشويم و شايد در خلوت دوستانه ويا خانوادگي مان از خاطرات مشترك و يا مسائلي كه در آن مقطع زماني زندگي مان را تحت تاثير قرار داده صحبت كنيم شايد در طول راه بارها بخنديم و شايد لحظاتي را به ياد گذشته ها و گذشتگان چشمي از اشك تر كنيم ولي در نهايت هيچ كدام از ما در هيچ اطلاعي از آن اتفاق كه قرار است لحظه بعد ويا ساعاتي ديرتر صفحه اي از صفحه هاي زندگيمان را ورق بزند نداريم . چقدر انسان اين اشرف مخلوقات در اين گونه مواقع قابل ترحم به نظر مي آيد و چقدر بي پناهي و ضعف انسانها قابل لمس است زماني كه سرنوشت و واقعيتهاي روزگار تصميم به خودنماي ميگيرند و انسان هيچ گونه تواني براي تغيير دادن مسير اين موج نابهنگام كه مي تواند بسيار تاثيرگذار باشد ندارد. اين لحظه هاي پيش بيني نشده مي تواند در روزهاي ديگري به غير از روزهاي آخر هفته در شرايطي كاملا" متفاوت در مسير زندگيمان قرار گيرند شايد در يك روز برفي و يا شايد يك صبح زيباي بهاري .وقتي يك روزديگر از روزهاي زندگيمان را با برنامه ريزي جديد و يا پيرو روزهاي ديگر زندگي به اجبار و يا با ميل و رغبت شروع ميكنيم شايد در اين روز به خصوص به بزرگترين شانس زندگي خويش سلام كنيم ، شايد بر خلاف انتظارمان عاشق شويم ، يا حتي شيرين ترين آرزويمان با واقعيت هم پيمان شود و يا اين كه بر حسب اتفاق سخت ترين لحظه ها زندگي خود را در مسير قرار دهند و شايد هم مرگ اين جادوي روزگار اين واقعيت محض سايه اش را رو كند . در هر حال وقتي كه با سرنوشت روبه رو ميشويم بايد سر تسليم فرو آوريم و اين شايد گاهي اصلا" با خواسته قلبيمان هماهنگ نباشد. گاهي به نظر دشوار مي آيد كه با واقعيت ها روبه رو شد. روزگار مثل سكه اي دورو است كه شايد مدتها شيريني اش را فقط به تعدادي برگزيده نشان ميدهد و تلخي آن براي مدتي طولاني همچون ميراث خانوادگي براي عده اي ديگر دست به دست مي چرخد . عجيب نيست كه برخي زندگي و زيستن را بس دشوار تر از مرگ ميدانند و گاهي محتويات زندگي را پوچ و بي ارزش معني ميكنند و سعي ميكنند كه زياد به لحظه هاي خوش و فريبنده اش دل نبندند. زماني كه بي رحمي هاي روزگار زندگيمان را تحت تاثير خود قرار ميدهند مثل زنگ هشداري است برايمان تا بيشتر به واقعيت نا پايدار بودن زندگي پي ببريم . من از جهانی دگرم ، ساقی از این عالم واهی رهایم کن ، نمی خواهم در این عالم بمانم ، بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن. تو را اینجا به صدها رنگ می جویند ، تو را با حیله و نیرنگ می جویند ، تو را با نیزه ها در جنگ می جویند ، تو را اینجا به گرد سنگ می جویند. تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما. نمی دانم کیم آدمم روحم خدایم یا که شیطانم ، تو با خود آشنایم کن. اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم حواست پس ای مردم ، خدا اینجاست ، خدا در قلب انسانهاست. به خود آ تا که در یابی ، خدا در خویشتن پیداست. همای از این عالم پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت. خداوندا بسوزانم ، همایم کن. نمی خواهم در این عالم بمانم. بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن. همای مستان
| Design By : Pars Skin |

